close
تبلیغات در اینترنت
ترکش ولگرد ايثارگر|صفحه نخست

پشتیبانی


به ايثارگر خوش امديد
اين وبسايت ازمايشي قرار گرفته است و در حال حاضر در حال اماده سازي مي باشد.از اين که ما را به خاطر اين کم کاري تحمل ميکنيد.بينهايت از شما سپاس گزاريم.

مدير سايت

معرفي و اخبار سايت
تبليغات

ترکش ولگرد

  نگاهی به علی کردم و با افسوس گفتم: «بازم خوش به حال تو. من که اگر حرف از جبهه بزنم ننه ام غش می کند و آقاجان با کمربند می افتد به جانم. به جان علی، عشق جبهه دارد دیوانه ام می کند.»

علی که از دو ساعت پیش کلافه و بی حوصله پای حرف هایم نشسته بود، مثل اسپند روی آتش جست زد و با خوشحالی گفت: «آفرین، خودشه!»

با حیرت پرسیدم: «چی خودشه؟»

دیوانگی!

منبع:دروازه ورود بهشت

 

ترش کردم و گفتم: «مرد حسابی، دو ساعته دارم درد دل می کنم که ننه بابام نمی گذارند بروم جبهه و ماندم معطل که اگه تو بروی جبهه دیگر کی سنگ صبورم می شود، حالا تو هم پرت و پلا می گویی؟»

علی چفیه نواش را دور گردن انداخت. لباس نظامی خوش رنگ پلنگی پوشیده بود که مخصوص کماندوهاست. نیش علی تا بناگوش باز شد و گفت: «مگر دنبال راهی برای جیم شدن به طرف جبهه نیستی، پسرعموجان؟»

با خوشحالی گفتم: «هستم. چطور؟»

دندان روی جگر بگذار عزیزجان. ببینم، پول مول چقدر داری؟

پول می خواهی چه کار؟ اگر به فکر این هستی که با رشوه و پول دل مسئول ثبت نام را نرم کنی، اشتباه می کنی. یک آدم بی احساسیه که آن ورش ناپیدا.

علی چشم دراند و جیغ زد: «این قدر حرف نزن. پرسیدم چقدر پول داری. رد کن بیاد!»

هر چی پول داشتم شد سی و پنج تومان. علی با پوزخند گفت: «اگه چهل پنجاه سال پیش بود، این پول بس بود، اما حالا مجبورم بهت قرض بدهم.»

آخه پول چی؟

صبر داشته باش. نقشه ای کشیده ام که رد خور ندارد. فقط و فقط باید مثل بچه آدم به حرف هایم گوش بدهی و مواظب باشی سوتی ندهی و یک موقع نخندی.

مادرم جیغ زد: «وای! بسم اللّه، بچه چه کار می کنی؟»

برای آن که چشمم به حیاط نیفتد و سرم گیج نرود، سرم را رو به آسمان بلند کردم. دستانم را از دو طرف باز کردم و خوش خوشانه خندیدم و فریاد زدم: «من یک هواپیمای جنگنده هستم. می خواهم بروم بغداد را روی سر صدام خراب کنم.»

مادرم یک جیغ بنفش دیگر کشید. پایم لغزید. خدایی شد که با کله به کف حیاط شوت نشدم! کشیدم کنار و دور هرة پشت بام شروع کردم به چرخیدن و جیغ زدن. بعد صدای شلیک مسلسل درآوردم و مثلاً شروع به بمباران بغداد کردم. صدای مادرم و همسایه ها محله را پرکرده بود.

از پله ها رفتم پایین. زن های همسایه که همیشه دنباله همچین سوژه ای بودند، ریخته بودند تو حیاط و داشتند شانه و گردن مادرم را می مالیدند و با چشمان حیرت زده نگاهم می کردند. مادرم ناله کرد: «ای خدا، بچه ام از دست رفت. دیوانه شده.»

صغرا، دختر همسایه دیوار به دیوارمان به بازوی مادرش چسبید و گفت: «من می ترسم.»

می خواستم در همان عالم دیوانگی یک اردنگی مشتی حواله اش کنم، اما فکر بهتری بر سرم زد. رفتم جلو و دستانم را شبیه تفنگ بلند کردم و صدای تیراندازی درآوردم.

مادر صغرا دستپاچه شد و دخترش را پشت خودش جا داد و گفت: «حیوونی راستی راستکی خُل شده ها.»

زن های همسایه پقی زدند زیر خنده. درجا شیرجه زدم تو حوض وسط حیاط. آب پاشید روی سر جماعت. از سرما داشتم می مردم. از حوض پریدم بیرون و نعره زدم: «من یک زیردریایی هستم. می خواهم کشتی های عراقی را غرق کنم.» اما تو دلم داشتم به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا در آن سیاهی زمستان که تف می کنی، تکه یخ روی زمین می افتد، تو حوض شیرجه زدم!

دویدم تو اتاق ها و شروع کردم به لگد و پنجول انداختن به در و دیوار و لحاف و تشک. با لگد قابلمه پر از آبگوشت را پرت کردم تو حیاط. متکا را گذاشتم روی سرم و با کله رفتم تو سینه دیوار. در همین لحظه آقاجان و عمو اصغر از راه رسیدند. دست و پایم را گرفتند تا آرام شوم. جیغ می زدم و خودم را تکان می دادم تا از دستان پُر زورشان نجات پیدا کنم. عمواصغر گفت: «باید ببریمش پیش دعانویس. جنّی شده!»

مادرم گریه کنان گفت: «طفل معصوم از بس جبهه جبهه کرد، مغزش تکان خورد و خُل شد. یا ضامن آهو! دستم به دامنت. بچه ام را شفا بده!»

باید ببریمش پیش دکتر اعتماد. شاید بفهمد دردش چیه.

علی با نگرانی ساختگی جلوتر آمد و با دلسوزی نگاهم کرد و چشمکی ریز زد و گفت: «بله، تنها راه همینه.»

لحظه ای بعد در حالی که دست و پایم بسته بود و روی شانه عمو بودم، روانه مطب دکتر اعتماد شدیم. علی از پشت سر می آمد و هر هر می خندید و من خدا خدا می کردم که نقشه مان بگیرد و دکتر اعتماد آبروریزی نکند.

مادرم آلوچه آلوچه اشک می ریخت و در حالی که یک بند دعا و صلوات می فرستاد و به من فوت می کرد. مطب دکتر اعتماد شلوغ بود. اما آقاجان و عمواصغر بی توجه به جماعت در را باز کردند و مرا مثل گوشت قربانی انداختند روی تخت کنار دیوار. دکتر اعتماد که یک پیرمرد لاغر و چروکیده با عینک شیشه کلفت بود با صدای نازکش جیغ زد: «اینجا چه خبره؟»

مادرم دماغش را با پر چادر گرفت و گفت: «آقای دکتر، دستم به دامنت. بچه ام دیوانه شده.»

من که روانشناس نیستم.

علی رفت جلو و گفت: «سلام جناب دکتر. حال شما خوبه؟»

دکتر اعتماد با دیدن علی تُرش کرد و گفت: «دورش را خلوت کنید.»

عمواصغر گفت: «مراقب باشید آقا دکتر. مشت و لگد سنگینی دارد!»

دکتر اعتنایی نکرد و بالای سرم آمد. چشمم به قیافه اش که افتاد، کم مانده بود پقی زیر خنده بزنم. دکتر به بهانه اینکه می خواهد نبض ام را بگیرد با انگشتان لاغر و استخوانی اش مچ دستم را محکم فشار داد و آهسته گفت: «امان از دست شما بچه های پررو!» بعد سر بلند کرد و گفت: «یک جنون آنی.»

آقاجان با نگرانی پرسید: «یعنی چی آقای دکتر؟»

دکتر اعتماد با بداخلاقی گفت: «یعنی اینکه عاشق شده و آدم عاشق دچار همچین جنونی می شه. ببینید دردش چیه.»

آقاجان با حیرت به مادرم نگاه کرد و گفت: «عاشق کی شده؟»

مادرم که گریه و دعا یادش رفته بود، گفت: «خاک عالم، بچه ام تو حیاط یه نگاه هایی به دختر کبراخانم می کرد.»

کار داشت خراب می شد. شروع کردم به داد و هوار کردن.

کربلا کربلا ما داریم می آییم.... ای صدام نامرد، صبر کن تا بیایم و به خاک سیاه بمالمت! جنگ جنگ تا پیروزی!

علی سریع گفت: «این عاشق جبهه شده، نه عاشق صغرا.»

دکتر گفت: «اگر می خواهید حالش خوب شود، باید اجازه بدهید که جبهه برود.»

آقاجان گفت: «اگر با جبهه رفتن حالش خوب می شود، من حرفی ندارم. فقط حالش خوب شود.»

مادرم گفت: «حرف دل مرا زدی حشمت خان!»

کم کم دست و پایم شل شد. سه روز بعد من و علی، پسرعموی نازنینم روانه پادگان آموزشی شدیم تا بعد به جبهه برویم؛ جبهه ای که صد تومان ناقابل خرجش کرده بودم.

 

موضوع: خاطرات، | برچسب ها: ترکش ولگرد،
نويسنده: admin | تاريخ : پنج شنبه 30 / 11 / 1393 بازديد : 81
نظرات پست

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب مرتبط