close
تبلیغات در اینترنت
پلاك گمنام ايثارگر|صفحه نخست

پشتیبانی


به ايثارگر خوش امديد
اين وبسايت ازمايشي قرار گرفته است و در حال حاضر در حال اماده سازي مي باشد.از اين که ما را به خاطر اين کم کاري تحمل ميکنيد.بينهايت از شما سپاس گزاريم.

مدير سايت

معرفي و اخبار سايت
تبليغات

پلاك گمنام

 

  من پلاکی ام که از فکه برگشته ام. با سابقه سالها حضور در زیر خاک. با عطر و بوی بهشت . آغشته به خون. شاهد دیدن بال ملایک. شب نشین کانالها! همنشین انتظار. خاک، مرا دربرگرفت. خاک مرا رویید. خاک لبهایم را بوسید. خاک تنم را پوشید. لاله ای سرخ جوانه زد. من از امتداد غربت غرب می آیم. با شانه های صبور خاک گرفته خاک جنوب و نگاهی که پی جوی مادری دل نگران است. کانالهای غریب را غریبانه جسته ام.

منبع:دروازه ورود به بهشت

 

سنگرهای آبی بی آلایش همدمم بوده اند. شبهای من غریب ترین شبهای شام غریبانند. هفت آسمان از من دور نبوده اند. من فدای فکه ام. شهره گمنامی. خوابیده در شیارها! بی هیچ سایبانی! دلم از مرز بهشت می آید. گمنامی مرا خوشتر است. در کانالها بهتر می توان نفس کشید. راه آنجا تا بهشت یک دهن ناله است. شیارها را خوب می شناسم. شبهای تنهایی را لمس کرده ام ودرد غربت را خوب می فهمم. چندی در محاصره هم بوده ام. عطش را چشیده ام. مرا چند همدم بود. پیشانی بندی ـ قرآن کوچک ـ مهر نمازی ـ وصیتنامه ای ـ چفیه ای خونین! قمقمه ای تهی از آب و مشتی استخوان که هر صبح به رکوع پهلویی شکسته اند و هر شام به سجود گلویی پاره پاره! آنجا فرشته ها هم بودند. آسمان سینه به سینه زمین بود.

  در شبهای من
مهتاب بود و ستاره. چهره ها نورانی بود و نسیم با من به گفت وگو بود. پیشانی بند را فرشته ها می بوییدند. قرآن کوچک را چهره های نورانی می خواندند. مهرنماز را ماه برد و وصیتنامه ام را زمین در خویش جایی داد. اما کماکان می درخشد. آسمان به رنگ چفیه ام رشک می برد. دریا در قمقمه ام جا نمی گیرد. مرا روزی گردن آویز شجاعی بود. گردنی شمشادگونه. قامتی بر خاک افتاد و قناسه ای مرا به بهشت رساند.

   گام ها آمدند و رفتند. نسیم ها وزیدند. اما من در خاک رها بودم. هر
غروب دلتنگی هایم را با فرشته ها قسمت می کردم و غریبی عادت شیرین من شد. طوفان می وزید. اما من نمی لرزیدم. باران می بارید اما من دریا را می جستم. عطشم را فرات فرومی نشاند. مرا سرپناهی نبود جز آسمان. شبهای دعای کمیل مرا هزار پنجره می خواند و دلهایی که به رنگ شیعه بود. چشمانی مرا منتظر بود. مادری مهربان یاد مرا واگویه می کرد. زمزمه هایش را می شنیدم. با چشمانی منتظر! غربت من بیشتر و بیشتر می شد. دلم برای مویه های پرسوز می گداخت. می خواستم کسی مرا بخواند. پیشانی بندم را به مادری می سپرد. چفیه ام را به چهره می مالید. می گریست. گرد غربت را از چهره ام می زدود. مرا آغوش مهربانی در آغوش می گرفت. خاک را به گفت وگو می نشست. دمی مویه ای سرمی داد. از غربت نی برایم می خواند. من که ماندم، مجنونم را لیلایی خواندند و دشت آواره من شد. سکوت لاله های همجوار، کانالها را پر می کرد و تماشا پی در پی دور می شد.

  از که باید پرسید چرا عطش جواب لبهای من است ؟ از که باید پرسید چرا مشتی استخوان؟ از که باید پرسید پلاکهای همسفر من کجایند؟ از که باید پرسید این همه مظلومیت چرا بر خاک آرمیده است؟ از که باید پرسید چفیه های خونین در شلمچه چه می کنند؟ به که باید گفت: قمقمه های سوراخ هنوز در خاک غلط می خورند؟ کلاه های شکافته را فقط خورشید لبخند می نوازد. کودکی در شلمچه گله می کرد چرا دیگر خواب بابایم را نمی بینم؟ گناه از کیست؟

http://www.bultannews.com/files/fa/news/1389/12/1/40340_363.jpg

  من، نمیشناسمت. باور کن! بهانه نیست. حرف، حرف دل است. شاید از دلی غافل. گاهی، آن هم به بهانه ای، نامت را شنیده ام. سوسو زنان به هر سو، چشم دوختم تا نوری از وجودت را دریابم، تا چشمانم بیدار شود. میگویند: شجاعت، شرمنده شمایل شما بوده. مروت، درمانده مردانگی هاتان و «خوبیها» وامدار خوبیهاتان. کجا رفته اید؟! خوبان خدادوست کجا رفته اید؟! غریبان شهر! 

گناه من نیست 

که آن روزها، روزیام نبود، که روزها را با شما باشم و شبها را با شما روز کنم. میگویند: روزها و شبها فرازها را «صابر» بودید و نشیبها را «شاکر». میگویند: زمزمه دعایتان با نغمه قرآن و توسل آمیخته بود و سنگرهاتان پر بود از بوی باران، بوی سبزه. من تاکنون به لاله زار لاله های عاشق نرفته ام. آری! من، تاکنون شهر حماسه و ایثار را ندیده ام. میگویند: رنگ خاکش چون دشت شقایقهاست. راست میگویم، من هنوز جبهه را ندیدهام. من، سرزمینهای هجران کشیده را نمیشناسم. من به جستجوی شما آمده ام و شما را نیافته ام. زنجیر بند هوای نفس و اسیر دیدنیهای دنیا شده ام و دیگر شما را نمیشناسم. آنقدر غرق در دنیایم که یادم میرود، یاد شما حماسه سازان حماسه سرخ جبهه ها را. 

گناه من نیست 

  کمتر کسی از روزهای خوب شما برایم میگوید. از سکوت شب سنگرها، از درد دلهای شبانه. کمتر کسی برایم قصه های عاشقانه و صادقانه تان را میگوید. کمتر برایم از نگاه پرعاطفه و حرفهای عاشقانه میگویند کمتر لحظه های سبز شما را برایم روایت میکنند. کمتر زمزمه حدیث سفرهای غریبانه را میشنوم. آری! من آشنای غزلهای خاطرات شمایم. گاهی در دلم سوگواره برپا میشود. گاهی دلم برای صدای خمپاره ها میتپد. دلم برای نخلهای سوخته میسوزد و آهسته و بیصدا ساقه زرد غم و اندوه در دلم ریشه میکند و به یاد شما آوای غریبی سر میدهم و در این روزگار غریب به غربت و تنهایی خود میگریم و به یاد شما، دوباره جان می گیرم. 

من، از شما جدا مانده ام. من، قصه مرغان مهاجر را بارها شنیدهام. من، قصه عروج را از دشت شقایقها نشنیده ام. اما، نشانه غربت شما را از زمان و زمانه دیده ام. من، حدیث حادثه ها را شنیده ام. روزگار، نه. زمانه، نه. زمان، زمان غریبی است. غربت یاد شهید غیرتهای رفته به باد را زنده نمیکند. غربت یاد شهید حدیث عشق و جنون را رها نمیکند. غربت یاد شهید صحبت سرخ لاله ها را هویدا نمیکند. غربت یاد شهید ابرهای تیره دل را سپید نمیکند وغربت یاد شهید غیرت ما را شعله ور نمیکند. آری، زمان زمان غریبی است. 

گناه من نیست 

  قرارهای امروزی آوای بی قراران را از یادها برده است، ترانه های امروزی ترانهی دلنواز باران جبهه ها را از بین برده است. آری! آوای باران به گوشمان نمیرسد. عطر سرخ ایثار بویش را از دست داده است. چشمهای غرق به مال چشمهای فانوسی آن روزها را از یاد برده است. لبخندهای مایل به دنیا لبخندهای دریایی دریادلان را فراموش کرده است. آری! آسمان سینه هامان از آوای غربت یاران، بغض ابر گرفته است. کجائید؟! ای لبهای خاموش، تا با صدای آشنای خود برایم بگوئید رازهای در زنگار نهفته را، قصه شوق پرواز را. 

گناه من نیست 

  باور کنید! من اسیر دنیای دردآلود و نازیبا شدهام و از زیباییهای شما فاصله گرفته ام. من، اسیر مرداب های تباهیم. طوفان حوادث، در این زمانه غربت از شما جدایم کرده است. آن قدر کوچک بودم، که گرمای جبهه های جنوب را نچشیده ام. آن قدر که در سنگرهای خون و خمپاره نجنگیده ام. مردمان گرم جوش و مهربان آن روزها را ندیده ام. من شهر نخله ای سوخته را ندیدهام. خاک گلگونش را نمی شناسم. من چشماندازهای تماشاییاش را ندیده ام. نخل های ثابت و نخل های بی سر را ندیده ام. آری! من سوگ گلها را ندیدهام. حکایت پرپر شدن لاله های خفته در بستر خون را نشنیده ام. حکایت شقایق های سوخته را، حدیث شجاعت و شهامت شما را نشنیده ام. آری! من صدای گریه های کودکان بی مادر را نشنیده ام. آری! من صدای مادران فرزند از دست داده را نمیشناسم. 

  با چشمان مضطرب و گریانم به دنبال یادگاری از آن روزها میگردم. آری! از روی یک نیاز و برای فهمیدن یک راز بیشتر، دنبال سرداران رشید صحنه های درد میگردم. دنبال آنان که هنوز دلهاشان برای عطر پوکه ها و ترانه ی سنگرها میتپد. دلم میخواهد کسی برایم حدیث یاران بیم زارتان، حدیث گردانهای گمنام و قصه سحرگاه های اعزام را بگوید. میخواهم دلی عاشق برایم از دلهای شکسته و پریشان بگوید. دلم میخواهد دلی داغدیده از حماسه ایثارتان و از شکوه ماندگار عاشقیتان برایم بگوید. چشمانم به دنبال چشم های بارانی شما میگردد و دل آواره ام دنبال دلهای آسمانوار طوفانی شما میگردد و من، در این تنهایی به دنبال یک روح دریایی که برایم طلوع سرخ خنده هاتان را تفسیر کند، گوشه ایم به دنبال صدایی از غزل، ترانهتر میگردد و نگاهم، به دنبال نگاهی ماندنیتر از سپیده. آری! نگاهم از نگاه های آلوده بسیاری بیزار است و از صدای غرقه در لجن. 

گناه من نیست 

     من صدای هلهله، همهمه و گریه های رفتن کاروان شقایق ها را نشنیدهام. من، غم آواز مردان مرگ آفرین و فریاد شعله ور آنان را نشنیدهام. من، به دنبال نشان سرخ شمایم. من غمی بزرگ را در دل تسلی میدهم. غم نبودن با شما، دوری از شما و غربت شما. 

   زمانه میخواهد که، من بی غم و درد باشم. روزگار میخواهد مرا به عشرت و شهوت دعوت کند. آری! زمانه میخواهد که راحت تن فراهم کنم و روح سرگشته را رها سازم اما من نمیتوانم لب فرو بندم. آری! من پیام خون شما را نشنیدهام و شاید نفهمیده ام. خدا کند، شور جانبازی های شما، نگذارد زمزمه های ناپاک نامردان را نظاره کنم. 

  نگاه های ناپاک، چشمهای بسیاری را فریفته خود میکنند و فریب میدهند و به خواب غفلت میبرند. گویی آغاز خوابهای خوش فرا رسیده است. خدا کند که روح بلندتان همیشه مرا مدد کند. بگذار حرفهایم، در دل بماند و عقدههای غریبانه خود را در سینه، نگه دارم و زخمنامه غربت و تنهایی را برایت شرح ندهم. آری! بگذار هر از گاهی شمیم نام پاکت را بشنوم و یادت را در دل زنده نگه دارم و تصویرت را در خاطره ایام جاری و باقی نگه دارم.

  عصر غربت لاله هاست ، اینجا كسی دیگر از شهیدان نمی گویداز آنان كه تلاطمی هستند در این دنیای سرد و سكوت ما بعد از شما هیچ نكردیم ، چفیه هایتان را به دست فراموشی سپردیم و وصیت نامه هایتان را نخوانده رها كردیم پلاكهایتان ،كه تا دیروز نشانی از شما بود، امروز گمنام مانده است . كسی دیگر به سراغ سربندهایتان نمی رود ودیگر كسی نیست كه در وصف گلهای لاله شاعرانه ترین احساسش را بسراید و بگوید چرا آلاله آنقدر سرخ است. چرا كسی نپرسید مزار باكری كجاست ؟؟؟چرا وقتی گفتیم : یك گردان كه همگی سربند یا حسین ( ع ) بسته بودند شهید شدند كسی تعجب نكرد چرا وقتی گفتند : تنی معبر عبور دیگران از میدان مین شد شانه ای نلرزید.

  چرا نمی دانیم شیمایی چیست و زخم شیمیایی چقدر دردناك است و چطورمی شود یك عمر با درد زیست نمی دانم كه چرا كسی نپرسید چگونه خدا خرمشهر را آزاد كرد !!!!ای شیهدان ما بعد از شما هیچ نكردیم آن ندای یاحسین (ع)  كه ما را به كربلا نزدیك و نزدیكتر می كرد دیگر بگوش نمی رسد .یادتان هست كه گفتید سرخی خونمان را به سیاهی چادرتان به امانت می دهیم .ما امانت دار خوبی نبودیم و خونتان را فرش راه رهگذاران كردیم .یادتان هست هنگامی كه گفتید :رفتیم تا آسمانی شویم و شما بمانید و بگویید كه بر یاران خمینی(ره) چه گذشت آری بسیجیان و شهیدان زنده امروز ما می دانیم كه از آن روزی كه تمام شهیدان را بدرقه كردید و برگشتید دلهایتان را در سنگرها جا گذاشتید می دانم كه هنوز هم دلهایتان هوای خاكریزهای جنوب را می كند و می دانم كه دیگر كسی از بسیج نمی گوید.

  ولی بدانید كه تا شما هستید ما می توانیم از همت بشنویم و از خاطرات حسین خرازی لذت ببریم تا شما هستید میدانم كه رهبر تنها نیست و تا شما هستید تنها عشق تنها میاندار این عرصه است  ما ماندیم تا امروز از آنان بگوییم و فریاد برآوریم «‌ ما از این گردنه آسان نگذشتیم ای قوم »ما ماندیم كه نه یك هفته بلكه سالهای سال از آنان بگوییم .چرا كه خون آنان است كه می تپد و یادمان نرود كه اگر امروز در آسایش زندگی می كنیم مدیون آنانیم .مدیون حماسه هایی كه آنان آفریدند .یادمان نرود كه ما هنوز باید جواب بدهیم كه :بعد از شهدا چه كردیم . بعد از شهدا چه كردیم.

   اگر زندگی‌مان رنگ و بوی شهدا را گرفت، به‌یقین پیام شهدا را گرفته‌ایم. اگر مانند شهدا برای دینمان از جانمان گذشتیم، پیامشان را درک کرده‌ایم. اگر مانند شهدا به ارزش‌ها و هنجارهایمان احترام گذاشتیم و عشق ورزیدیم و آن‌ها را در مصاف با هنجارهای دروغین و رسانه‌ای غربی به مسلخ نفرستادیم، پیامشان را درک کرده‌ایم، اگر به پدر و مادرهایمان احترام گذاشتیم و از فرمان ولی‌امر عزیز، سیدعلی خامنه‌ای، اطاعت بی‌چند و چون کردیم، پیام آن‌ها را گرفته‌ایم و... و همه اینها زندگی‌مان را شیرین‌تر خواهد کرد. امروز غرب چنان از Life style (سبک زندگی) سخن می‌گوید که گویی حرف نویی آورده است در حالی که سبک زندگی شهدای ما برترین الگوی سبک زندگی در جهان است، اگر زندگی‌مان حال و هوای سبک زندگی شهدا را داشت، همچنان در این دنیا برای زیستن، برای حیات، برای پیشرفت و برای سعادت، حرف و سبک خواهیم داشت.

موضوع: دلنوشته، | برچسب ها: پلاك گمنام،
نويسنده: admin | تاريخ : دو شنبه 27 / 11 / 1393 بازديد : 72
نظرات پست
  1. در تاريخ 1393/12/9 ساعت 22:10
    گلستان بلاگ گفت :

    سلام
    با تشکر از مطلب خوب و ارزشمند شما.
    این مطلب در گلستان بلاگ منتشر شد.
    http://golestanblog.ir/پلاك-گمنام/
    منتظر مطالب بعدی شما هستیم.
    یاعلی. التماس دعا

    پاسخ : با سلام
    ممنونم از شما بخاطر اینکه نظرتون رو به ما اعلام کردید.
    امیدوارم مفید واقع بشه
    منتظر مطالب بعدی ما باشید.


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب مرتبط